گفتم : خدای من ، دقايقی بود در زندگانيم که هوس می کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ی
ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن
لحظات شانه های تو کجا بود ؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر
من تکيه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی . من همچون
عاشقی که به معشوق خويش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اينگونه زار بگريم ؟
گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می
کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور
باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی ؟
گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمی رسی ، تو هرگز گوش
نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه نرو که به
ناکجاآباد هم نخواهی رسيد .
گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟
گفت : روزيت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدايم کنی ، چيزی نگفتی ،
بارها گل برايت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده ی من بودی
چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی .
گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز
گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنيدن خدايی ديگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد
بر خدا گفتن اصرار نمی کنی وگر نه همان بار اول شفايت می دادم .
گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...
گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
باران
باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار
باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار
باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار
باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
باز ای باران ببار
...
آدما مثل يه كتاب مي مونن كه تا وقتي تموم نشن براي ديگران جذابن پس سعي كن خودتو جلوي ديگران تند تند ورق نزني تا زود تموم بشي براي اينكه وقتي تموم بشي مطمئن باش مي رن سر يه كتاب ديگه ...
مي خوانمت چنان که شب خسته خواب را مي جويمت چنان که لب تشنه آب را محو توام چنان که ستاره به چشم تو يا شبنم سپيده دمان آفتاب را بي تابم آن چنان که درختان براي باد يا کودکان خفته به گهواره خواب را بايسته ايي چنان که تپيدن براي توست بايسته ايي چنان که تپيدن براي دل يا آن چنان که بال پريدن عقاب را حتي اگر نباشي مي آفرينمت چنان که التهاب بيابان،سراب را اي خواهشي که خواستني تر ز پاسخي با چون تو پرسشي چه نياز،جواب را...
شيمي نخوندم , ولي مي دونم اگه عشق نباشه ملکول هاي هيدروژن و اکسيژن نمي تونن اينقدر محکم همديگه رو فشار بدن که اشک جفتشون در بياد ...
دوست داشتن را ديگر دوست ندارم با خودم ميجنگم که بگويم دوستت دارم تنازع براي هستي ؛ تنازع براي عشق ؛ تنازع براي تو با ديواري که بين من و توست در ستيزم که به گوش تو برسانم دوستت دارم ديوار بلندتر از قد فرياد من است همچنان تقلا ميکنم براي يک عشق بي پاسخ .تو پاسخ عشقم باش و در اعماق سکوتم طنين خوش صداي دوستت دارم را گوش کن . به احساسات نيمه جانم جاني دوباره ده .بي مهابا دوستت دارم را فرياد بزن ...در هوا داد بزن ...تا همه دريابند که محبت باقي ست...
هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : " او دوستم ندارد ...
عشق يعني دو كبوتر پرواز. عشق يعني دو قناري آواز. عشق يعني تو مرا ميراني.... من به صد حوصله ميآيم باز. عشق يعني سخن دل گفتن. عشق يعني تو و يك عالم راز ...
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم به جان هر چه عاشق توی این دنیاست باید بریم دوباره مبتلا بشیم ...
شیشه ای می شکند ... یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟ مادری می گوید...شاید این رفع بلاست یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه ی پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است...
دل آدمها مثل يك جزيره دور افتادست ،اينكه كي واسه اولين بار پا به جزيره ميزاره مهم نيست مهم اون كسيه كه هيچوقت جزيره رو ترك نكنه...
هميشه نگاهت را دوست دارم فرارهاي کودکانه اش را آن گاه که باران را ميزباني مي کند ...
مي خواستم برایت هدیه ای بفرستم گل گفت مرا بفرست که مظهرزیبایی هستم برگ گفت مرا بفرست که مظهر ایستادگی هستم بيد گفت مرا بفرست که مظهرادبم وهمیشه سربه زیرهستم به فکرفرورفتم ناگهان قلبم را دیدم که بهترین چیز در زندگیم هست پس آن را برات هدیه می کنم...
توکيستي که من اين گونه بي توبي تابم؟ شب ازخيالت نمي برد خوابـــم. تو چيستي که من از موج هرتبسم تـــــو بسان قايق سرگشته روي گردابـــــــم ...
همیشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهی به پشت سرت کن...! شاید کسی در پی تو می دود و نامت را با صدای بی صدایی فریاد می زند...! و تو... هیچ وقت او را ندیده ای!!
مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم به زندان هم کشانی دوستت دارم چه سود از مهر ورزیدن چه حاصل از وفا کردن مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم ...
هست آن نيست كه هر لحظه كنارت باشد هست آن است كه هر لحظه به يادت باشد ...
تولد عیسی بن مریم پیامبر صلح و دوستی به عاشقان مکتب پاکی و راستی به خصوص مسیحیان عزیز مبارک و خجسته باد ....
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند ...
بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد .. مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد .. تو که رفتی همه ثانیه ها سایه شدند .. سایه در سایه آن ثانیه ها خواهم مرد .. شعله ها بی تو ز بی رنگی دریا گفتند .. موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد .. گم شدم در قدم دوری چشمان بهار .. بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد ...
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی...
چشمهايم را كسي به زور مي بندد ... چشمهايم را اگرببنديد پلكهايم بي وقفه تلاش خواهند كرد ... هيچ كس كورتر از آنكه نگاه نمي كند نيست ... پروانه بايد در باد رها باشد ... قفس جاي پرزدن ندارد اين را همه مي دانند ... تعجب من بارها از اين است كه ميان اعداد گيج شده اند بعضيها ... ! دلم پروانه اي در مشت ايشان است ..من به نقطه تحمل رسيدم و اينك پرواز كردن كم كم از ياد من خواهد رفت ... زيرا انديشه هايم ،انگيزه هايم و اميدهايم دفن مي شوند در اين قفس ... خدايا پرواز را در حافظه ام حفظ كن تا روزي كه درهاي قفس را باز كنم و مشت گره كرده ايشان مرا به فضا پرتاب کند ...
وقت رفتن چشمهايت را تماشا مي کنم. غصه هارا مي کشم در خويش و حاشا مي کنم. آسمان ارزاني چشمان مستت عشق من. آسمان را زير پاهايت تماشا مي کنم. ميروي در لا به لاي ابرها گم ميشوي. رفتنت در عمق دريا را تماشا مي کنم. آسمان بغضش شکست از خلوت سنگين من. زير باران خاطراتت را تماشا مي کنم ...
برای پروانه شدن به دنبال بهانه ایم و چه زیباست بهانه هایی که به دست خویش سرآغاز یک تحول می نامیم لحظه هایی که در پیش است سرشار از این بهانه هاست برای لذت بردن از هر آنچه نامش زندگیست سالروز تولد، سرآغاز آشنایی، سالگرد اولین لبخند، سال نو آری سال نـــــــــــــو با معنای نو شدن، دور کردن گذشته های تلخ مدفون شده در زمان زمان دوباره اندیشیدن به تمام شکوفه های مهر گرفتن و دادن هدیه به رسم مهری که در دل نهفته شادی شادی شادی شاد بودن برای امیدهای حاضر در زندگی شاد بودن از وجود هم از اینکه تو هستی و من نیز هم از اینکه هنوزم هم دمی برای درک احساس خوبی باقیست و چه زیبا بهانه ایست آغاز این زمان که آنرا تحویل نو می نامیم تحویل تمام معانی خوب تحویل مهر تحویل عشق تحویل زندگی شادباش گوی این همه شگون هستم بر شما که همیشه با قلب های تپنده از خوبی، پرشگونید ...
حالا همه ي اتاق شده يک دفتر چه ي سفيد که نام تو را روي آن مي نويسم و عکس کوچک يک درياچه ي بزرگ که درست بعد از آخرين باري که تو را بوسيدم توي آن ماهي شدي ...
عشق با روح شقايق زيباست عشق باحسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با زهر حقايق زيباست عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست ...
بي هيچ نظاره گري ، نظاره گر غروب آفتابِ آفتابي ترين روزگار خود هستم، چه گونه خاموش باشم؟ «دوستت دارم» نه امروز، نه فردا، تا زندگي در جويبار خشك روزگار جاريست، تا روزي كه خشكي اين جويبار را اشك هاي من و تو پر آب كند. آن روز «دوستت خواهم داشت بيش از گذشته»...
آن روز که مرهم زخم خسته دلی بودی عید توست آن روز که قطره اشکی از دیدگانی پاک کردی عید توست آن زمان که دل شکسته ای رو بند زدی عید توست آن روز که لبخند بر لبی نشاندی عید توست آن روز که پای برهنه ای رو پشاندی عید توست امید وارم هر روزت عید باشه عید واقعی ...
آبي تر از آنم كه بيرنگ بميرم از شيشه نبودم كه با سنگ بميرم من آمده بودم كه تا مرز رسيدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميرم ...
بهار بود ولي صداي خزيدن برگ هاي ِ مرگ خزاني،خزان بر پا مي داشت. برگ هاي سبز بيش از همه صدا مي كردند. نهر ديگر سنگ ها را جا به جا نمي كرد، باد ديگر نجواي تازه اي نداشت. خاك ديگر موسيقي ياد تو را نمي خواند، من هم چشمانم را بستم...
چه روزها كه زمستان بهار كرديم، چه شب ها كه نيمه شب را رسيديم. چرا بايد با چشماني خيس چنين بنويسم؟ مگر تو اين نوشته ها را خط نكشيدي؟ چرا دوباره آغاز شد؟ كجاست آغاز پايانم؟ كجاست؟ چه قدر طاقت خواهم آورد؟ يك روز، دو روز، يك ماه، چندين سال؟ چه قدر؟
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم ...
امشب هم بیاد تو گذشت....! امروز هم توی حسرت دیدارتوآب شدم مثل یک شمع که از دوری پروانه تنها خودش می سوزد و کم کم آب می شود....! کاش می شد تو اینجا بودی ...
هر شب برو کنار پنجره تا ستاره ها ببيننت و حسوديشون بشه که ماهشون مال منه ...
زندگي اجبار است ... مرگ اختيار است... عشق يک بار است... جدايي دشوار است... ولي نفس کشيدن بي تو محال است ...
یک لحظه دلم برای بی قراری هایت تنگ شد. چهره پاک و معصومت را در کوچه باغ ذهنم به تصویر کشیدم.دوباره آرام شدم و دوباره جان گرفتم ...
دیگر به خلوت لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری، دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمیبینمت. سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام . من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟! من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید .... دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است ...
سيب سرخي رابه من بخشيد و رفت ، عاقبت برعشق من خنديد ورفت ، اشك درچشمان سردم حلقه زد ، بي مروت گريه ام راديد و رفت ...
كسي منتظر توست كسي به رنگ هيچ كس دلتنگ ديدار توست يودي وبودنت باور نبود رفته اي و جاي خاليت هميشه روبروي تنهايي هاست بايد دلبسته نمي شد آنكس كه رفته است باز نخواهد گشت اين آروزي طولاني به ثمر نخواهد نسشت بايد كه فراموش كرد بايد راهي شد تا روزها سپر شوند ...
خیابان ...
چشمانم را
به اين خيابان ساكت و بي انتها
دوخته ام
من هنوز منتظر آن رهگذرم
اويي كه چون گذر آب روان
از چشمانم جاري شد
و بذر غم را به رگهايم پاشيد
در اين سكوت سرد
باد با درختان هم آوا
زوزه مي كشد
آسمان نيز
رنگ ماتم گرفته است
گاه ديگر
بغض خاكستريش را مي شكند
و چون باران سيل آسا
اشك مي ريزد
برگها زجه مي زنند
گويي آنها با نگاهي پريشان
وهم غروبي را مي نگرند
آنها مي دانند كه قلب من تنها
به اميد او مي تپد
ولي من هنوز اشك را
با خود زنداني كرده ام
و اين خيابان بي انتها
با صدايي غمگين
مرا به اميد مي خواند
و من هنوز با هزاران اميد
به آن سر نا پيداي خيابان مي نگرم
كاش لحظه اي باز
آمدنت را
از دور دست ها ببينم !
آرام تر بگذر ...
اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟
مرا صد بار از خود براني: دوستت دارم! به زندان خيانت هم کشاني: دوستت دارم! چه سود از مهر ورزيدن چه حاصل از وفا کردن مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم ...
فكر می كردي آنقدر از نگاهت بیزار شده ام كه دور دور رفته ام اما دور شده بودم تا پا به پا شدنم را نبیني و اشكهای خداحافظی را ........
حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند ...
کسي را دوست داشته باش که تورا دوست داشته باشد ودر تمام مصائب ومشکلات همراه تو باشد چه در شادي و چه در اندوه در داري و نداري در خوبي ودر بدي و.......... عاشق نشو وقتي وقتي هم که شدي خيلي فکر کن با کسي که ميخواي زندگي کني به تيپش نرو به علمش برو به قيافش نرو به دلش برو خلاصه بهترين استفادرو بکن که آخر سر بدبخت نشي ميدونم اين همه گفتم از اين گوش داخل ميکني از اون گوش بيرون ميکني ...
من در حسرت نگاه تو مانده ام... من دور از تو و تو دور از من.... من در انتظارت نشسته ام تو مهربان من تو عزيزترين من بيا که در انتظارت مرده ام من چشم در راه نيستم ! من خسته از دوريت نيستم ! چون.... تو هميشه در قلب مني و من تو رو را هميشه مي نگرم با تمام وجود با تمام وجود با تمام وجود مي خواهم بگویم که دوستت دارم ...
خوابيدي روبال موجا كاش ميشد بودم كنارت،توبه دريا دل سپردي من توساحل چشم به راهت،دنبالت دارم ميگردم امانيست ازتو نشوني،روزگارماروجداكرديه غروب توي جووني،دل من هواتوكرده كاش ميشد توروببينم،كاش بشه توخواب دوباره دست سردتو بگيرم،توكه رفتي به سلامت وعده ي ما به قيامت،حسرت يه لحظه ديدن واسه من شده يه عادت ...
دوستت دارم حتی اگر قرار باشد شبی بی چراغ در حسرت یافتنت تمام پس کوچه ها را زیر باران قدم بزنم فراموشم نکن ...
به آسمون نگاه ميکني، دوست داري کدوم ستاره مال تو باشه؟ به اوني که کم نور تره قانع باش چون اوني که پر نور تره رو همه نگاه ميکنن ...
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است ...
کاش عابران کوچهء بن بست طمع بدانند
پشت ديوارهای سر به فلک کشيدهء کوچه ==>> کوچه مهتاب <<==
گنجشک ها با دانه دانهء ارزن زنده اند.
اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده بابا حداقل اون نیشخند زهر دارو نزن آخه به تو چه !!!
مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره، پس اگه كسي رو دوست داري، براي داشتنش صبر كن ...
موج اگر مي دانست ساحل هيچ وقت دستش را نمي گيرد هرگز براي رسيدن نفس نفس نمي زد ...
خيال کردم بري مي ري از يادم ، تو رفتي و نرفت چيزي از يادم ، تو رفتي تازه عاشقتر شدم من ، از اوني هم که بود بدتر شدم من ، صبح تا شب اين شده کارم که واسه چشات بيدارم ، تو خداي عاشقايي تو تموم کس و کارم ، تو به داد من رسيدي وقتي تنهاييمو ديدي ، تو نذاشتي برم از دست اگه چيزي هم هنوزم ، نا زنينم اميد شيرينم ، من به جز تو کسي نمي بينم ، از اون روزي که رفتي يه روز خوش نديدم ، به جز دستاي گرمت پناهي خوش نديدم ، زندگيمو به پاي تو دادم ، اون روزا رو نميره از يادم ، نازنينم برس به فريادم ...
اي به داد من رسيده تو روزاي خود شکستن ، اي چراغ مهربوني تو شباي وحشت من ، اي تبلور حقيقت توي لحظه هاي ترديد ، تو شبو از من گرفتي تو منو دادي به خورشيد ، اگه باشي يا نباشي براي من تکيه گاهي ، براي من که غريبم تو اميدي جون پناهي ، ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت ، غم من مخور که دوري براي من شده عادت ، ناجي عاطفه من شعرم از تو جون گرفته ، رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته ، اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم ، قدر اون لحظه نداره که منو دادي نشونم ، وقتي شب شب سفر بود توي لحظه هاي وحشت ، وقتي هر سايه کسي بود واسه بردنم به غربت ، وقتي هر ثانيه شب تپش هراس من بود ، وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود ، تو با دست مهربونت به تنم مرهم کشيدي ، برام از روشني گفتي حلقه ي شب و دريدي ، ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت ، غم من مخور که دوري براي من شده عادت ، اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من ، به سلامت سفر خوش اي يگانه ياور من ، مقصدت هر جا که باشه هر جاي دنيا که باشي ، اون ور مرز شقايق پشت لحظه ها که باشي ، خاطرت باشه که قلبت سپر بلاي من بود ، تنها دست تو رفيق و دست بي رياي من بود ، ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت ، غم من مخور که دوري براي من شده عادت ......
بازم اين دل شكستمو مي ندازم زير پات تا قشنگ بتوني خردش كني ....
زيبايي عشق را بوجود نمي آورد بلکه عشق است که زيبايي به وجود مي آورد ...
چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر ...
چشم وقتي زيباست که پراز اشک باشد اشک وقتي زيباست که براي عشق باشدعشق وقتي زيباست که براي تو باشد وعزيزم توهميشه زيبايي حتي اگه براي من نباشي ...
خدايا قلب من غمگينه امشب دلم چون لاله خونينه امشب نمي دونم چرا دست زمونه گل عمر منو مي چينه امشب دلم گنجينه غم هاي بسيار وجودم خسته از تكرار و تكرار دل من ديگه از جبر زمونه شده از زندگي بيزارو بيزار ...
كدام ستاره گواه آغاز تو بود كه جراحت بال پرستو در اعتماد دستهايت التيام مي يافت و درخت ترس تبر را از ياد مي برد چه خوب بودي اي نازنين وقتي كنار دلتنگي ام مي نشستي چونان كبوتري بر شاخه هاي خالي پاييز و تمام نياز مرا به عشق با صلابتي شاعرانه عاشقانه آواز مي دادي آه چه خوب بودي اي نازنين ...
برام نوشته نابينا به ماه گفت : دوستت دارم . ــ ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني . ــ نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم . ــ ماه گفت : چرا ؟ ــ نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم
ديروز را دوام آوردي ، امروز را نيز دوام خواهي آورد . اين اجازه را به خود نده كه فكركني فردا چه خواهد شد خداوند بخشنده و حافظ تو خواهد بود ...
الهی داده و نداده ات را شکر ....
مرا نه سر نه سامان افريدند پريشانم پريشان افريدند پريشان خاطران رفتند در خاک مرا از خاک ايشان افريدند
چنان از زندگي دلسرد و دلگيرم................................که روزي مرگ خود را جشن مي گيرم
رازت را به چشمانت هم نگو زيرا مي گريد و راز نگه دارت نيست ...
باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***فكر آنكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت ...
برای شکستن من یه اخم کافیه ... نیازی به فریادت نیست واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست برای مردنم حرف رفتنت کافیه ... نیازی به انجامش نیست **** نمی خوام بین منو بین دلش جنگ بشه نمی خوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه من فقط یه چیزی از خدا می خوام واسه یک بارم شده دلش برام تنگ بشه ...
بي تو دنيا بر سرم آوار شد بين ما هر پنجره ديوار شد درد ما در بودن ما ريشه داشت مردن و رفتن علاج کار شد آنکه اول نوشدارو مي نمود بر لب ما زهر نيش مار شد عيب از ما بود از ياران نبود هر که يار شد عاقبت بيدار شد عاقبت با حيله سوداگران عشق هم کالاي هر بازار شد آب يکجا مانده ام دريا کجاست مردم از بس زندگي تکرار شد ...
يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه كني برو زير بارون كه نكنه نامردي اشكاتو ببينه و بهت بخنده ... گفتم اگه بارون نيومد چي ؟ گفتي اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون گريش مي گيره ..... گفتم:يه خواهش دارم وقتي آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار- گفتي:به چشم .... حالا امروز من دارم گريه مي كنم اما آسمون نمي باره .......... تو هم اون دور دورا ايستادي و داري بهم ميخندي .
قصه جنگل ...
اينجا جنگل است
اين جنگل از آن من است
اسم درختانش غم است
با ياري اشکهايم
دريايي مي سازم
با ياري درختهايم
قايقي مي سازم
من هنوز از سمت غروب
قصه اميدت را با تمام وجود گوش مي دهم
مقصدم روشن نيست
مي خواهم چون فروغ از شب بگذرم
به سمت اميدت پارو مي زنم
شايد پشت دريا دستاني باشند
تا ياري دستانم باشند
قلبم چون کويري بي آب
بار ها از تشنگي شکسته است
اما من دريا را قايق را قصه امید تو را
مدام برايش مي خوانم ...
مثل بارون بهار پاک و زلالی ...
دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني.دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني...
گفتم بهار
خنده زد و گفت
ای دریغ
دیگر بهار رفته نمی اید
گفتم پرنده ؟
گفت اینجال پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم درون چشم تو دیگر ؟
گفت دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
اینجا به جز سکوت، سکوتی گزنده نیست...
کبوتر دلم پر زده در هوای تو می کشدم به هر طرف جاذبه وفای تو در سفری دوباره ام، سوخته چون ستاره ام آه که آتش درون، شعله زد از نوای تو گر چه جوان دویده ام، پیر به تو رسیده ام تا به کجا کشد مرا، غربت ماجرای تو ساز دل شکسته ام مویه رداغ می کند بغض زمان گرفته از گریه بی صدای تو در شب بی خروش من ، چنگ غریب عشق کو تا به نوای غم زند ، نغمه آشنای تو از سر سجده گاه دل، سوخته جان نشسته ام تا دم آخرین نفس بر لب من دعای تو...
در بیکران دور در روزگار نور در شهری بی عبور زیر درخت مهر بر روی سنگ گور با جوهر سرشت با دست سرنوشت حرفی نوشته بود: آرامگاه عشق...
هیچ گاه آخرین نگاهت را فراموش نمی کنم نگاهی سرشار از عشق صمیمیت و محبت امروز سالها از آن روز می گذرد ولی تو هر گز بر نگشته ای صدایت در گوشم زمزمه می شود و نگاهت در ذهنم مجسم ولی من تو را می خواهم نه خیالت را ...
اگه ميدونستي که چقدر تنهام برام اشک ميريختي اما اگه ميدونستي که چقدر اشک ميريزم هيچوقت تنهام نميزاشتي عــشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن اســـت فراموش كردن نيست بلكه بخشيدن است عــشق ديدن نيست بلكه احساس كردن اســـت عــشق جا زدن و كنار كشيدن نيست بلكه صبر كردن و ادامه دادن است ....
اومدم بگم مثل بارون بهاري پاك وزلالي ديدم تو مثل هيچ كسي نيستي اومدم بگم مثل خورشيدگرم وروشني ديدم مثل اونم نيستي اومدم بگم مثل دريا هستي ديدم دريا خيلي كوچيكه تو مثل اونم نبودي اومدم بگم مثل كوهي ديدم كوهم در مقابل استقامت تو كم مياره ديدم اونم نيستي اومدم بگم مثل اسمون ابي ابي ابي هستي ديدم اسمون در مقابل تو بي رنگه تومثل هيچ كسي نيستي تو فقط مثل. خودتي خود خود خودت دوستت دارم ....
دوروغ ميگه...! اون که ميگفت جونش به جونت بنده، حالا داره به گريه هاتت ميخنده!....اون که ميگفت بدون تو ميميره، دروغ ميگه دلش جنس کويره....دروغ ميگه تو گوش نده به حرفش....نگو هنوز ميخوای بمونی باهاش...خيال نکن بدون اون ميميری....بزار بره....نباشه جون ميگيری ...
گفتمش: دل ميخري؟! پرسيد چند؟! گفتمش: دل مال تو، تنها بخند. خنده کرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روي خاک افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود (: هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت داشته باشه ...
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند ديو هستند و لي مثل پري مي پوشند گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند خب طبيعي است که يکروزه به پايان برسد عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد....
ساعت 3 شب بود كه صداي تلفن , پسري را از خواب بيدار كرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي؟ فقط خواستم بگويم تولدت مبارك. پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود ....
غم در دل تنگ من از آن است که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت...
تشويش است در تمام حياتم...مثل گلبرگی جدا شده ام...که بی حضور بادی...اينک می جنبد...گلبرگی لرزان و پر تکان ...
بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم ...
دلم بد جوري واست تنگ شده ...! نمي دونم کجا پيدات کنم . کجا دنبالت بگردم . منو عاشق خودت کردي و رفتي ...؟؟ مي دونم که خيلي از آدماي بهتر از من تو رو دوست دارن ...! ولي منم خيلي دوستت دارم ...! من که از ديدنت محرومم ...! ولي با اين حال يه لحظه هم از فکرم بيرون نميري . مي خوام نشون بدم که منم مي تونم خوب باشم ...!!
در نگاهت خوانده ام غرق تمنایی هنوز گرچه در جمعی ولی تنهای تنهایی هنوز بی تو امشب گریه ام با من غریبی میکند دیده در راه هست چشمانم که باز آیی هنوز ...
یک لحظه دلم برای بی قراری هایت تنگ شد. چهره پاک و معصومت را در کوچه باغ ذهنم به تصویر کشیدم.دوباره آرام شدم.دوباره جان گرفتم ولی باز دلتنگم ...
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد..به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است...
غم بي همزبانيم را با باد خواهم گفت و حکايت نامهربانيت را ...
چون صيادي بد اقبال به خانه باز گشتم چشمانم را بستم و برگشتم يادم نرفته خواهش خاموشت با چشمهاي خسته ز تنهايي
ديشب خيال روي تو با من گفت اين روزها دوباره تو مي آيي ...
مي دانم شبي باز خواهي گشت وتمام کوچه هاي قلبم را لبريز از عطر آمدنت خواهي کرد ديشب تمام ستاره هاي پشت پنجره را با دستانم خاموش کردم زيرا شنيدم ماه را به اتاقت برده اي ...
آن دوست که عهد دوست داران بشکست مي رفت و منش گرفته دامان در دست مي گفت که بعد از اين به خوابم بيني پنداشت که بعد از او مرا خوابي هست ...
انتظار ... واژه غريبي است واژهاي که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام که چه سخت است انتظار هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظارهاي فرداي من خواهم ماند تنها در انتظار تو چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو نمي دانم ؟! شايد بخوانند روزي بر تو عشق مرا ... مي دانم روزي خواهي آمد مي دانم .... گريان نمي مانم خندانم ... وقتي که به يادت مي افتم به ياد خاطراتت ، نامه هايت را مرور مي کنم يک بار نه بلکه صد ها بار وجودم سراسر عشق است اشک بر گونه هايم روانه مي شود و تنها به اين اميد نفس مي کشم که جاودان در قلب مني ...
نزد من شب است حتي زماني که نزد تو روز است با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن مي گويم زيرا که تو ترانه هاي تاريکي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا بر ستارگان نمي بيني و من گويي نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي مي خواهم با شب تنها باشم ... هنگامي که تو به آسمان خودت فرا مي شوي من به دوزخ خودم فرو مي روم من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد و من دوزخم را بيش از آن دوست دارم که رنجش را با تو بينم مي خواهم در دوزخ تنها باشم ... هشياري ودانايي و کمال تو ديوانگي ام را مي پوشاند اما ديوانگي من مسريست پس مي خواهم تنها ديوانه باشم ...
آغوشت اندک جايي است براي زيستن و اندک جايي براي مردن توفان ها در رقص عظيم تو به شکوهمندي ني لبکي مي نوازند پيشانيت آينه بلند است تابناک و بلند و ستارگان و ماه در آن مي نگرند تا به زيبايي خويش دست يابند ، من تا در آيينه پديدار آيي عمري دراز در آن نگريستم من برکه ها و درياها را گريستم حضورت بهشتي است که گريز از جهنم را توجيه مي کند دريايي که مرا در خود غرق مي کند تا از همه گناهان و دروغ شسته شوم و سپيده دم با دستهايت بيدار مي شود ...
امان از روزی که شاعری عاشق شاعر دیگه ای بشه که مردم آزاره .....
يا رب مرا ياري بده تا خوب آزارش كنم رنجش دهم زجرش دهم زارش كنم خوارش كنم
از بوسه هاي آتشين از خنده هاي دلنشين صد شعله در جانش كنم رامش كنم رامش كنم
در پيش چشمش ساغري گير م زدست دلبري از ننگ آزارش دهم از غصه بيمارش كنم
بندي به پايش افكنم گويم خداوندش منم چون بنده اي سودا زده كالاي بازارش كنم
گويد بيفزا قهر خود گويم بكاهم مهر خود گويد كه كمتر كن جفا گويم كه بسيارش كنم
هر شامگه در خانه اي چابكتر از پروانه اي رقصم به هر بيگانه اي از خويشتن بيزارش كنم
چون بينم آن شيداي من فارغ شد از سوداي من منزل كنم در كوي وي باشد كه ديدارش كنم
گيسوي خود افشان كنم جادوي خود گويان كنم با گونه گون سوگندها بار دگر رامش كنم
چون يار شد بار دگر كوشم بر آزار دگر تا اين دل ديوانه را راضي به آزارش كنم
يارت شوم يارت شوم هر چند آزارم كني نازت كشم نازت كشم گر در جهان خوارم كني
بر من پسندي گر منم دل را نسازم غرق غم باشد شفا بخش دلم كز عشق بيمارم كني
گر رانيم از كوي خود ور باز خواني سوي خود با قهر و مهرت خوشدلم گر عشق در كارم كني
من طائر پر بسته ام در كنج غم بنشسته ام من كز قفس بشكسته ام تا خود گرفتارم كني
من عاشق دلداده ام بهر بلا آماده ام يار من دلداده شو تا با بلا يارم كني
ما را چو كردي امتحان ناچار گردي مهربان رحم آور اي آرام جان بر اين دل زارم كني
گر حال دشنامم دهي روز دگر جامم دهي كامم دهي كامم دهي الطاف بسيارم كني
گفتي شفا بخشم تو را وز عشق بيمارت كنم يعني به خود دشمن شوم با خويشتن يارت كنم
گفتي كه دلدارت شوم شمع شب تارت شوم خوابي مبارك ديده اي ترسم كه بيدارت كنم
عشقی که در آن نهفته است .... میخوام باهام صحبت کنی .... حرف بزن ....منتظرم ...
از آن روزها که تو به من گفتي ميان سنگلاخ ها و دره ها و کوه ها مواظب هم باشيم و دست هم را ول نکنيم روزها گذشته است . اما دست هر دويمان در هواست و ميل به گرفتن نداريم . هميشه مي خواستم بگويم که تو يعني ظندگي من اما غرورم مانع شده است . مي خواهم بداني که دلم برايت به اندازه همين يک دنيا فاصله تنگ است . پس دستت را به من بده که من براي شروع دوباره آماده ام ...
دوستت دارم براي بخشي از وجودم که تو شکوفايش مي کني . دوستت دارم چون دست بر دل افسرده ام مي نهي زنگارهاي بي ارزش و بي مقدار به سويي مي زني و نور مي تاباني بر گنجينه هاي پنهاني که تا کنون در ژرفا مانده بودند من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربانتر من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور در خشم در مهرباني دلتنگي خستگي ... در هزار همهمه دنيا يکه و تنها بشناسد . من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و
تمام سخاوتهاي عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند ...
من در اين گوشه ويرانه به تنهايي خود مي نگرم . مرا ياد کن که ديري ست از خاطره ها رفته ام مرا به سوي خود بخوان . بگذار سخن بگويم که روزگاريست مهر خاموشي بر لب زده ام و در هيا هوي بي کسي گم گشته ام . دستانت را به دستانم بسپار که دلم هواي تو دارد . مرا به حال خوش رها مکن . آخر شکسته بال پروازم . محتاجم . محتاج همراهي تو ...
در اين شب باراني حس غريبي دارم حس غريب من پر است از التهاب لحظه ها . حس غريب من حسي دوست داشتني است ...
تو قشنگ ترين تصوير گر روياهاي مني که زمين و آسمانم را خوشبو کرده اي و روي نيمکت هاي چوبي و کوچک خيالم هميشه گلبرگهاي فکر زيبايت به بازي نشسته اند . پس دستم را بگير و مرا با همه توانت به قاب قشنگ طبيعت ببر تا چند صباحي هم در پاييز خاطرات بهاريمان باهم زندگي کنيم ...
زیباترین جملات کوتاه عاشقانه ...
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم
چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم
عشق ور زيدن ضمانت تنها نشدن نيست
من از طرز نگاه تو امید مبهمی دارم، نگاهت را مگیر از من...که با آن عالمی دارم!
قدر دست هایم را بیشتر دانستم و قدر چشم هایم را و تازه فهمیدم چه شكوهی دارد... ایستادن بر روی دو پا آن لحظه كه...به زمین خوردم!!!
به او بگویید دوستش دارم، به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن غرق شده، به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نور و شعر و ترانه برد، و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد
کسی هست درین شهر هواخواه نگاهت نشسته است نگاهی غریبانه به راهت مبادا که نیایی...
آنقدر رفته ای که تمام درهای باز مانده به یاد تو روی پاشنه های انتظار پوسیده اند...
خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
به او بگویید دوستش دارم، به او که صدای پایش را میشنوم، به او که لحن کلامش را میشناسم ، به او که عمق نگاهش را میفهمم، به او که .....
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند.قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند.تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
معبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم
به او بگویید دوستش دارم، به او که گل همیشه بهارمن است، به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است وبه او که عشق جاودانه من است
کاش زندگی شعر بود تا برایش یک دنیا شعر می سرودم تا با آهنگش در خلوت بی کسی هایش هیچوقت تنها نماند کاش زندگی قصه بود تا برایش یک دریا قصه می گفتم تا همسفر با ماهیهای آزاد همیشه اقیانوس خوشبختی را پیدا کند
یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!
برای دیدن من دلت را دیده کن دیدی که تنهایم؟!
از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....
محبت ره به دل دادن صفاي سينه ميخواهد به ياد يکدگر بودن دلي بي کينه ميخواهد اگر دورم ز ديدارت دليل بي وفايي نيست وفا ان است که نامت را هميشه بر زبان دارم
وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم
نور دلیل تاریکی بود و سکوت دلیل خلوت، تنها عشق بی دلیل بود که تو دلیل آن شدی
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد
سر گشته ام از این همه راهی که ندارم گاهی که تو را دارم و گاهی که ندارم من مانده ام و لایق تیغی که نبودم من مانده ام و فرصت آهی که ندارم
کنار آشیان تو آشیانه می کنم فضایه آشیانه را پر از ترانه می کنم کسی سوال می کند بخاطر چه زنده ای؟ و من برای زندگی تو را بهانه می کنم
ویلیام شكسپیر میگه : زمانی كه فكر می كنی تو 7 تا آسمون 1 ستاره هم نداری یكی یه گوشه دنیا هست كه واسه دیدنت لحظه شماری می كنه...
نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني! حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي! نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني! صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است! فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام
من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزادباش گر چه تو تنها تر از ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی بر خوردهای سرد را
اگه از بوي گلي خوشت نيومد تو رو خدا شاخه هاشو نشکون
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
اين عشقي که به من بخشيدي براي هميشه زنده خواهد ماند تو هميشه آنجا هستي ،هنگاميکه فرو افتم ضعف مرا مي ستاني و به من نيرو وقدرت مي بخشي و براي هميشه دوستت خواهم داشت و در کنارت مي مانم همچو فانوسي در تاريکترين شبها بالهايي خواهم بود، که در طول پرواز ياري ات خواهم کرد و در طوفان سر کش ،سر پناهي براي تو خواهم بود
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست ...
گوش کن با لب خاموش سخن مي گويم /پاسخم گو به نگاهي که ميان من و توست/گرچه در خلوت ما کسي نرسيد/همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
داشتم توي خيابان هاي شهر عشق قدم مي زدم گذارم افتاد به قبرستان عشق خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بو که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره
بر ماسه ها نوشتم: درياي هستي من از عشق توست سرشار/اين را به ياد بسپار!/بر ماسه ها نوشتي: اي همزبان ديرين اين آرزوي پاکي است/اما به باد بسپار!
باسكوت مي توان نگاه را معنا كرد و آن را با عشق به دل پيوند زد مي توان بهار را به ديدار برگهاي خزان زده برد و براي رازقي هاي اميد از عطر دوست داشتن گفت مي خواهم سكوت كنم و تنها به حرف نگاهت گوش كنم
كاغذتم احساساتت رو روم بنويس .عصبانيتهات رو روم خط خطي كن . اشكاتو باهام پاك كن.حتي اگه سردت شد بسوزونم تا گرم بشي .فقط دورم ننداز......
روز تو جهنم مي بينمت آخه من وتو جهنمي هستيم تو به جرم اينكه دل منو دزديدي منم به جرم اينه يه عمر به جاي خدا تو رو پرستيدم
از خرابی می گذشتم منزلم آمد به یاد دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد سر به هم آورده دیدم برگهای غنچه را اجتماع دوستان یکدلم آمد به یاد...
خنده آدم ها هميشه از دلخوشي نيست . گاهي شکستن دلي کمتر از آدم کشي نيست . کاهي دل اينقدر تنگ ميشه که گريه هم کم ميياره . يک حرف ساده هم گاهي چقدر غم ميياره ...
هم مثل خودم غمگینی از جدایی گفتی تا چشم هم بزنی میرم و بر می گردم عزیز رفته سفر کی برمی گردی چشمونم مونده به در کی برمی گردی رفتی و رفت از چشام نور دو دیده ای زعالم بی خبر کی برمی گردی غمگین تر از همیشه به انتظار نشستم پنجره امیدمو هنوز به روم نبستم
بدترین غم این نیست که عشقت تو رو بذاره بره.... بدترین غم این نیست که بفهمی دیگه دوستت نداره... بدترین غم این نیست که بفهمی یکی دیگه رو دوست داره... بدترین غم اینه که یکی بمیره بعد بفهمی عاشقت بوده
خانه ات سرد است؟ خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پست می کنم! ستاره ی کوچکی در کلمه ای بگذار و به آسمانم روانه کن بسیار تاریکم
ز سحر همیشه تاریکی ست ولی تاکنون نشده که آفتاب طلوع نکند پس به سحر اعتماد کن
می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق....بیاندیش اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟در کجای زندگیت است؟ ..دلم به حال عشق می سوزد.چرا سالهاست کسی را عاشق ندیدم؟.....مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است. هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی و حالا می بینی دیگر فردا یی وجود ندارد. سالها چشمت را به رویش بسته بودی و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی. امروز حرف حقیقت را باور می کنی ...اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده
نوشته های آنی ...
تو رفتي به سادگي به همون ارومي كه اومدي رفتي اومدن ارومت برام لذت بخش بود اما رفتن شروع اشوب بود شروعه هر چي بدي بود از اسمان بدي باريد روي سرم خيلي خيلي زياد
كاش مي شد به تو گفت نرو اما تو به سادگي رفتي گريه هاي من را ديدي اما رفتي به سادگي پا روي دل من گذاشتي رفتي خيلي بد رفتي خيلي بد اصلا فكر اين روزا را نكرده بودم كاش مي تونستم با گريه هام جلوت رودي بسازم كه ازش رد نشي كاش مي شد اما نشد خيلي سخته دوري تو بي تو بودن اما اما تو رفتي ومن موندم با حجم خاطرات من موندم يه دنيا حرف نگفته روي لبم من موندم با كاغذهايي كه با ياد تو سياه كردم حالا بايد تا ابد ببارم حالا كاري جز باريدن ندارم دوست داشتم وجود نداشتم تا ببينم اين لحظه ها را اما بودم امروز وقت سحر با يه گريه عاشقونه از خدا خواستم قصه من وتو به يه سرانجام خوب برسه رسيد خدايا شكرت مث يه درخت تو هجوم تند باد پاييزي تمام برگهام را از دست داده بودم وخشك شده بودم اما اون ته ها توي رشه هام هنوز يه چيزي بود كه اميدوارم مي كرد مي تونم زنده بمونم تا تو اومدي گفتم دوباره عاشق مي شم دوباره تا اسمون پرواز مي كنم دوباره سبز مي شم دوباره زنده زنده مي شم اما دريغ كه تبر عشق تو خيلي تيز بود خيلي تيز با اولين ضربه كه زدي من تموم شدم كارم به ضربات بعدي نكشيد راحتم كردي بي درد اره عزيزم اره
تنها بوی تو پیداست ...
در اين تاريكي درها همه بازند من از پله ها گذشته ام
در اين تاريكي تنها بوي تو پيداست بوي ساقه هاي ترد علف
كه باران خورده است چراغ را نيفروزي
من از تاريكي گذشته ام
زمان!
به من آموخت که دست دادن معني رفاقت نيست....
بوسيدن قول ماندن نيست.....
و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست....
در نگاه كساني كه پرواز را نمي فهمند ، هر چه بيشتر اوج بگيري كوچكتر خواهي شد...
هميشه به ياد داشته باش در ارتفاعي خاص از زمين ديگر ابري وجود ندارد اگر آسمان زندگيت ابري ست به اين دليل است که روحت به اندازه کافي اوج نگرفته است
... چرت و پرت ....
اگه يه روز از خواب بيدار شودي و خودتو تو يه اتاق پور از خون با ديوارهاي بدونه پنجره ديدي نترس چون تو در قلبه مني
من فقط یک اتاق به اندازه یک تنهایی می خواهم ...
دفتر خاطراتت اگر سوخت چه غم!رقص دودش به هوا باز خودش خاطره است! ...
اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت بااون چشماي مهربون دوباره چشمك ميزني طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو...
گاه يک لبخند انقدر عميق ميشود که گريه ميکنيم گاه يک نغمه انقدر دست نيافتني ميشود که با ان زندگي ميکنيم گاه يک نگاه انقدر سنگين ميشود که چشمها رهايش نمي کند گاه يک عشق انقدر ماندگار ميشود که تا اخر عمر فرا موش نمي کنيم
سید تو دیگه تنهام نذار ....
سيد خواهش مي كنم تو ديگه تنهام نذار.....
هرگز نمي توانيد کسي را مجبور به دوست داشتن خود بکنيد زيرا عشق و علاقه ديگران نسبت به شما آيينه اي از کردار و اخلاق خود شماست
این یک واقعیت انکار ناپذیره که اغلب اوقات دیگران فقط وقتی آدمو میخوان که برای خودشون به نوعی منفعتی وجود داشته باشه و خیلی بده که آدم واقعیتهای انکار ناپذیر را بفهمه
كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت ...
با ظاهری آراسته....
هرگز فراموش نمي كنم سخناني را كه از چشمان تو شنيدم. مي گويند چشم ها هرگز دروغ نمي گويند اما من شيرين ترين دروغ ها را از چشمان تو شنيدم آن هنگام كه مي گفتند: دوستت دارم روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
دوست داشتن كسي كه سزاوار دوستي نيست، اسراف در محبت است. اگر ميخواهي هميشه آرام باشي، دلگيريهايت را روي ماسه و شاديهاي خود را بر روي سنگ مرمر بنويس. اگر كسي را دوست داري كه تو را دوست ندارد، سعي نكن از او متنفر شوي، بلكه سعي كن او را فراموش كني
روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود
كلمه ها ...
سآزنده ترین کلمه" گذشت" آست... آن رآ تمرین کن پر معنی ترین کلمه" مآ" آست...آن رآ بکآر ببند. عمیق ترین کلمه "عشق" آست... به آن آرج بنه. بی رحم ترین کلمه" تنفر" آست...آز بین ببرش. سرکش ترین کلمه" هوس" آست...بآ آن بآزی نکن. خود خوآهآنه ترین کلمه" من" آست...آز آن حذر کن.
نآپآیدآرترین کلمه "خشم" آست...آن رآ فرو ببر. بآزدآرترین کلمه "ترس"آست...بآ آن مقآبله کن. بآ نشآط ترین کلمه "کآر"آست... به آن بپردآز. پوچ ترین کلمه "طمع"آست... آن رآ بکش. سآزنده ترین کلمه "صبر"آست... برآی دآشتنش دعآ کن. روشن ترین کلمه "آمید" آست... به آن آمیدوآر بآش. ضعیف ترین کلمه "حسرت"آست... آن رآ نخور
توآنآترین کلمه "دآنش"آست... آن رآ فرآگیر. محکم ترین کلمه "پشتکآر"آست...آن رآ دآشته بآش. سمی ترین کلمه "غرور"آست... بشکنش. سست ترین کلمه "شآنس"آست... به آمید آن نبآش
بی آحسآس ترین کلمه "بی تفآوتی"آست... مرآقب آن بآش. دوستآنه ترین کلمه "رفآقت"آست... آز آن سوءآستفآده نکن. زیبآترین کلمه "رآستی"آست... بآ آن رورآست بآش. زشت ترین کلمه "دورویی"آست... یک رنگ بآش
ویرآنگرترین کلمه "تمسخر"آست... دوست دآری بآ تو چنین کنند؟ موقرترین کلمه "آحترآم"آست... برآیش آرزش قآیل شو. آرآم ترین کلمه "آرآمش"آست... به آن برس. عآقلآنه ترین کلمه "آحتیآط"آست... حوآست رآ جمع کن. دست و پآگیرترین کلمه "محدودیت"آست... آجآزه نده مآنع پیشرفتت بشود. سخت ترین کلمه "غیرممکن"آست... وجود ندآرد
مخرب ترین کلمه "شتآبزدگی"آست...موآظب پلهآی پشت سرت بآش. تآریک ترین کلمه "نآدآنی"آست...آن رآ بآ نور علم روشن کن. کشنده ترین کلمه "آضطرآب"آست...آن رآ نآدیده بگیر. صبورترین کلمه "آنتظآر"آست... منتظرش بآش. بی آرزش ترین کلمه "آنتقآم"آست... بگذآروبگذر
امروز میگذرد ...
ديروز و فردا مرا فريب دادند........ديروز با خاطراتش و فردا با وعده هايش.......وقتي چشم گشودم امروز گذشته بود!!!!!!!!
با شجاعت به سوي هدف قدم بردار و از انتقاد ديگران مهراس . خداوند در شبهاي بي خوابي با تو خواهد بود و قطرات اشك را با *عشق خود * از گونه هايت خواهد زدود خداوند با شجاعان است....
اگر كليد قلبي را نداري قفلش نكن اگر خداحافظي در راه است سلام نكن اگر دستي را گرفتي رهايش نكن دفتري که بسته شد ديگه بازش نکن قلبي که شکسته شد ديگه نآزش نکن
هنوز دوستت دارم ....
نمی دانم هنگام فراق و غربت بگریم یا بخندم ولی با اطمینان از فرسنگها فاصله ها به تو می گویم که عزیزم یادت همیشه در ذهن من خواهد ماند و تا همیشه دوستت دارم .
فقط ...
اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون گلي كه بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه تو مُردي ... من فقط يه بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته گلِ سفيدِ مريم رو كه با خون خودم سرخشون كردم ، برات هديه ميكنم وعاشقانه كنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت تنها نيستي تا بدوني دوستت داشتم و دير فهميدم
به من ميگفت: انقدر دوستت دارم كه اگر بگويي بميرميميرم... باورم نمي شد... فقط براي يك امتحان ساده به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي پژمرده ام... - كاش امتحانش نمي كردم.
من
فقط
یک
اتاق
به
اندازه ی
یک
تنهایی
می خواهم
هنوزم دوست دارم ...
زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس ....
روزگار آیینه را محتاج خاکستر کند ...
زندگی بازیچه ای بیش نیست سعی کن هر چه هستی باش ...
ای که گفتی آشنایی با غریبان مشکل است آشنایی می توان کرد جدایی مشکل است
سرمایه های هر دلی حرفهایی است که برای نگفتن دارد
اگر پرنده نیستی بر لب پرتگاه آشیانه مساز
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم ...
.تنهایی بس بهتر از گدایی محبت است .....
دلتنگی هایم را باد به تمسخر می گیرد و پاییز با رنگ زرد بر آن طعنه می زند چه کنم که دلم از غربت خیس جاده ها می گیرد و ترانه های زخمی سینه ام می شکافد چه کنم که در خلوت تنهاییم هر شب دلم یکریز می شکند و ابر بهاری یک لحظه آرام و قرار ندارد چه کنم که دریای دلم طوفانی است ...
آنگاه كه با اسمان ابري دلت برق اميدي شدي در شام بيرنگي ....آنگاه كه با ساز شكسته تنت شور آوازي شدي دردل تنگي ........آن زمان كه سوخته جان خنكاي مرهمي شدي بر زخم دلي......... آن زمان كه اشك باران خنده شوقي شدي بر چشم تري آن روز به يقين قهرمان قله عشقي در روزهاي زندگي..........
از پنجره کوچک تنهاییم با تو حرف می زنم از پشت داوارهای سنگی با قایق غم هایم در رودخانه اشکهایم برای یافتن تو تا انتهای ظلمت پارو می زنم چشمان مهربان تو از لابه لای شهر ستاره باز هم قصه امید را می گوید اما قلب کوچک من سالهاست که حرفهای شاد را در کویر خود ندیده است از خود خانه و سر پناهی ندارم و در آرزویش هم نیستم اما متن جان آرزوی من این است که خانه ای در دل آسمان داشته باشم اگذ چه به مساحت یک قلب باشد .
سرنوشت ...
كاش مي شد بار ديگر سرنوشت از سر نوشت كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست با محبت , با وفا , با مهربانيها نوشت كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت ...
تقسیم دلتنگی ...
به نام تنها پناه آشفتگان ديارسرنوشت تقديم به توکه هنوزهم تکهاي ازآسمان درچشمانت،جرعهاي ازدريا دردستانت وتجسمي زيبا ازخاطره ايثار گلهاي سرخ درمعبدارغواني دلت به يادگارمانده است. نخستين چکه ناودان بلند يک احساس رادرقالب کلامي ازجنس تنفس باغچههاي معصوم ياس به روي حجم سپيد يک دفترميريزم وآن رابا لهجه همه پروانه صفتهاي اين گيتي بيانتها به آستان نيلوفري دل زلالت هديه ميکنم. در پناه خالق نيلوفرها مهربان و شکيبا بماني.
چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر
یه سنگ کافیست برای شکستن یه شیشه! یه جمله کافیست برای شکستن یه قلب! یه ثانیه کافیست برای عاشق شدن! یه دوست مثل تو کافیست برای تمام زندگي
در گذر گاه زمان خيمه شب بازي دهر با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد عشق ها مي ميرند رنگ ها رنگ دگر مي گيرند و فقط خاطره هاست که چه شيرين و چه تلخ دست ناخورده به جا مي ماند.
ميروي و من فقط نگاهت ميکنم تعجب نکن که چرا گريه نميکنم بي تو، يک عمر فرصت براي گريستن دارم اما براي تماشاي تو، همين يک لحظه باقي است و شايد همين يک لحظه اجازه زيستن در چشمان تو را داشته باشم
ان کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم
سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس ....
واست يه دسته گل فرستادم با هزار مصيبت در ميان اون همه گل تونستم يه گل مصنوعي بزارم و در آخر برات بگم تا خشک شدن آخرين گل دوست دارم
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...
من می خوام همیشه عاشق بمونم به تو و چشمای روشنت قسم بـا تـرانـه هـای آفـتـابـی تـو مـی تـونـم بـه صـبـح فـردا بـرسـم ایـنـهـمـه خـاطـره رو چـیکار کـنیم نمی تونیم که از اونا بگذریم واژه شـروع شـعـر مـن تـوئـی بـیـا تـا آخـر خـط بـا هـم بـریـم واسه چی می خوای که تنهام بذاری چرا باید تو رو از یاد ببرم یادمه یه روز نشستی روبروم گفتی که محاله از تو بگذرم بیا با هم آسمونو طی کنیم تو به من یه فرصت تازه بده می دونم که چشمای عاشق تو راه و رسم عاشق
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سالها دير کرده است در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است.
كاش غم من توفان سهمگيني بود و من چون مرغ توفان خود را به چشم او مي سپردم ولي افسوس كه غم من چون جويبار صافي است كه همچنان مي رود و دل مرا چون برگ مرده اي همراه خود مي برد
طلوع خواهم کرد ...
ابری باش بارا ن شو.... ببار زمین خشک دلم تشنه توست ببار تا ... ازسرزمین دلت سر برون آرم بگذار درتو برویم سبزشوم ای آفتابی ترین لبخند وقتی درآبی ترین نقطه دریای دلت گم شدم روزی از پشت سیاهی چشما نت.... طلوع خواهم کرد
وقتی معلم پرسید عشق چند بخشه ؟ زود دستمو بالا بردم و گفتم یک بخش ' اما از وقتی تو رو شناختم فهمیدم عشق سه بخشه : عطش دیدن تو ................ شوق با تو بودن............... و اندوه بی تو بودن
کاش همه ی عشقای دنیا عشق آسمونی بود عشق به خدا بود و صفا و مهربونی بود کاش همه ی آرزوها یافتن عشق و خوبی بود کاش توی دنیای ما ستاره ها چیدنی بود کاشکی گلها همیشه توی باغا شاد بودن حتی توی زمستون هم گلها همیشه باز بودن کاشکی تو قلب آدما عشق و مهربونی بود عاشق خدا بودن کاشکی به این آسونی بود دیگه کمتر آدما فکر دلاشون با خداست نمی دونم که چرا قلبشون از خدا جداست؟!!!
تو در من آن تب گرمي كه آبم ميكند كم كم, نگاهت نيز چون مستي خرابم ميكند كم كم, منم آن كهنه ديواري به جا از قلعه هاي سنگ كه باد و آفتاب آخر خرابم ميكند كم كم.
تو ومن باهم ميشيم ما مابا هم ميشيم يه دريا عشق ما عشق زميني تپشش خيلي قديمي دريا طوفانش زياده اما قلبم طاقت دوري نداره تو بيا بامن يكي شو تا باز آسمون بباره ابر آسمون تو شبها جلوي ماهو مي گيره اما باز از پشت ابرا مهتابو دلم مي بينه نور مهتاب يه اميده واسه ديدنت دوباره ديدن دوباره تو روح تازه ي بهاره تو برام يه آشيونه توبرام يه تكيه گاهي تو عروس شهر عشقي .
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم .
اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است .
